باغ تنهایی

کتابم آه کتاب زیست شناسی من!
نویسنده : نسیم شهریوری و سعیده امین زاده، که هردو یکی اند!! - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳٩۱
 

دلم برای کتاب زیست شناسی سوم دبیرستانم تنگ شده....

حالا چرا از همه جا این کتاب به حافظه دلم خطور کرده ماجراها دارد.

تمامی سال سوم دبیرستانم سرشار از ماجرا بود. دلم درس خواندن می خواست مکان خواندنش نبود! آن سال ما خانه مادربزرگم ساکن بودیم. خانه آنها خیلی بزرگ نبود. دو تا اتاق سه در چهار و یک حیاط داشت. حیاطش نه خیلی بزرگ بود و نه خیلی کوچک. یک حوض آبی داشت و دو تا باغچه. توی یک باغچه درخت توت تناوری بود و توی دیگری درخت به باریکی قد برافراشته بود.

خانه مادربزرگ همیشه شلوغ بود: پر از دخترها و نوه های دختری و همسایه ها و فامیل!

تنها راه فرار از این همه هیاهو پشت بام بود و سایه درخت توت پیر.

آنجا می شد ساعتها بنشینی و سقف سبز و طلایی بالای سرت را که به همت درخت توت و آفتاب عالم تاب  ساخته شده بود، تماشا کنی.

توی کتاب زیست شناسی ام پر بود از ترانه های ابی و هایده و گزارش نویسی لحظه به لحظه از اوضاع و احوال خانه مادربزرگ! 

کتاب زیست شناسی ام صفحاتش بیشتر از کتابهای دیگر جا داشت و سفیدتر و صاف تر بود...


 
 
چرا چنین؟
نویسنده : نسیم شهریوری و سعیده امین زاده، که هردو یکی اند!! - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳٩۱
 

نوه های خاله ام شبها خیلی دیر می خوابند، صبحها به زور از خواب بیدار می شوند ،با گریه و زاری به مدرسه و مهد کودک می روند. پدرشان برای اینکه نمره قبولی بیاورند ماهی 3 میلیون به مدرسه شان باج می دهد. مادرشان برای شام شان همیشه ساندویچ و پیتزا می خرد. نوه های خاله ام سلام بلد نیستند، احترام به بزرگتر را نمی دانند. توی همه دعواها مطلقا حق با آنهاست...

نوه های خاله من به موسیقی سنتی می خندند، شجریان و ناظری و... را مسخره می کنند...

نوه های خاله من از خانه قدیمی متنفرند...

آنها حتی یک خط شعر هم نمی دانند...

آن بچه های بینوا جز کتابهای درسی شان هیچ کتابی نخوانده اند...

چهارشنبه سوری ها فقط ترقه بازی می کنند...

دم سال تحویل همیشه خوابند...

هفت سین برایشان بی معنی است...

... 

به مادرم می گویم من اگر بچه ای داشته باشم دلم می خواهد برعکس این بچه ها تربیتش کنم تا دم پختک بخورد، شجریان گوش کند، عاشق خانه های قدیمی باشد، شعر بخواند و.....

مادرم می گوید: بچه های تو هرگز آن طور که تو می خواهی نخواهند شد! چون تو به نوه های خاله ات خندیده ای حتما همان سرت خواهد آمد!!

اما من همیشه برای آنها گریه کرده ام!


 
 
اینجا سردم می شود!
نویسنده : نسیم شهریوری و سعیده امین زاده، که هردو یکی اند!! - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳٩۱
 

بالاخره آمد

اولین باران بهاری

من

حیران

پریشانی سنگفرش میدان ونک شده

سینه خیابان تفتیده از برخورد باران جز جز می کند

گ-ش-ت ار-شاد چمبره زده دور تا دور میدان

در کمین هر بی ع-ف-ت مؤنثی که ا-م-ن-ی-ت اخلا-قی را تهدید می کند!!

نیم ساعت شاید طول نمی کشد

ون پر می شود

نگاهها هراسان 

مأمو-رها پریشان

باران که شدت می گیرد

ون راه می افتد

می رود دخترها و مأمو-رها را می برد

و...

تو... باورت می شود که همین چند نفر امنیت شهر تو را بهم ریخته اند با صندل های جلف و مانتوهای مبتذلشان؟!

وزن سکوت اینجا روی سرم سنگینی می کند...

سردم است

خیلی


 
 
خودویرانگری-2
نویسنده : نسیم شهریوری و سعیده امین زاده، که هردو یکی اند!! - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳٩٠
 

دندان عقلم سه ریشه قطور داشت. دندانپزشک سه بار لیدو کائین تزریق کرده بود ولی در ریشه های عصبی دندان خبری از بی حسی نبود. با کوچکترین اشاره چنگک دندانپزشکی فریادم درمانگاه را می لرزاند. دندانپزشک گفت: دیگه خیلی آستانه تحمل دردت پایینه. این آخرین باریه که آمپول بی حسی بهت می زنم. خودتم سعی کن یه خورده تحمل کنی.

«یه خورده»؟! اما این درد خیلی فراتر از یه خورده بود.  چند دقیقه بعد از اینکه برای بار چهارم لیدوکائین را تزریق کرد فلج نیمی از صورتم را کاملا حس کردم. پلک سمت راستم باز نمی شد. لبم کاملا کج و شل شده بود. ولی دوباره با یک اشاره چنگک دردی تیرکشنده را ،که از بن دندانم شروع می شد و تا استخوان فک و جمجمه و ستون فقراتم پیش می رفت، حس کردم. می خواستم فریاد بکشم اما نیمی از حلقم کاملا فلج بود. دندانپزشک بی امان داشت در ریشه دندان بدقلق من سوزن فرو می کرد. فشار درد در سرم و ستون فقراتم می پیچید و راه خروجی جز چشمهایم نداشت، لاجرم اشک می شد و از چشمهایم فواره می زد. سیل اشک صورتم، روسری ام، موهایم، دستهای دندانپزشک و تمامی یونیت را خیس کرده بود. به عمرم اینهمه اشک نریخته بودم....

روی یونیت که دراز می کشم ، دندانپزشک که زن ظریف اندام جوانی است می آید بالای سرم و می پرسد: خوب! بگو ببینم میونه ات با درد چه جوریه؟ برای ترمیم ریشه دندونت چقدر آمپول بزنم تا بی حس بشه؟

با خودم جنگی بی امان را شروع کرده ام. هرچیزی که به من ضربه مهلکتری می زند لذت بخش تر است. اصلا دلم می خواهد کسی بی محابا تیغ بردارد و پوستم را بشکافد و از لابلای گوشتم هرچه عصب و رگ و پی هست بیرون بکشد. انتقام همه بلاهایی که از اول عمرم سرم آمده را دارم یکجا از خودم می گیرم، فقط و فقط از خودم!

- آمپول نمیخواد. همینجوری کارتونو بکنین!

- مطمئنی؟ اصلا تا حالا ترمیم ریشه کردی؟ می دونی چقدر درد داره؟

- آره. مشکلی نیست.

- دیگه با خودته. بعدا نگی من کوتاهی کردم.

- خیالتون راحت.

و آستین بالا می زند و دستکش می پوشد و دست به کار می شود. با چنگک باقیمانده پوسیده روی دندان را بیرون می کشد. سوزن را در پماد آنتی بیوتیک فرو می کند و بیرون می آورد و بعد تا بن دندانم فرو می برد. دردی تیرکشنده از ریشه دندان تا فک و جمجمه و ستون فقرات جاری می شود. فشار درد در تمامی تنم می پیچد. نه! من فریاد نخواهم زد. گرچه این دندان همان دندان عقل چند سال پیش است که با هیچ داروی بی حس نمی شد، اما من آن آدم چند سال پیش نیستم. این بار با نیت انتقام آمده ام روی این صندلی نشسته ام. بنابراین هرچه سرم بیاید حقم است. فشار درد راهی جز چشمها برای خروج نمی یابد. اشک بی اراده فواره می زند. نه! من فریاد نمی زنم.

پدرم را می بینم بوستان سعدی به دست نشسته کنار حوض آب. همان حوض آبی خانه مادربزرگم که روی هر کاشی اش یک سکه ده شاهی بود. حواسش نیست که جای این حوض وسط اتاق دندانپزشکی در یک درمانگاه نیست! من هم نمی توانم حرفی بزنم، دست و دهانم بند است آخر! نگاه زیرکانه ای به سراپایم می کند و لبخند تلخی می زند و می گوید: خودکرده را تدبیر نیست!

پدر! با خودت بودی یا من؟ کداممان بیشتر خودکرده بی تدبیر است؟ تو که همه چیز را فرو ریخته و رفته ای یا من که زیر آوار خطاهای تو دارم انتقام همه چیز و همه کس را از خودم می گیرم؟ تاوان کدام یکی شان را دارم پس می دهم؟ من در کدامشان دخیل بودم؟ گناهکار بودم؟....اصلا این حرفها چه فایده ای دارد بگذار به درد خودم بمیرم.

درد مثل جریان برق در همه بدنم می پیچد و پوستم مور مورش می شود. اشک همچنان سیل آسا فوران می کند. دندانپزشک می گوید: درد داری؟ داری اشک می ریزی؟

نه چیزی نیست فقط فشاره ادامه بدین...

لطفا ادامه دهید و بگذارید من تا ته خط پیش بروم...

من قدرتش را دارم. درد کشیدن دیگر مثل قبل نیست، مثل یک لیوان قهوه داغ تلخ به من لذت می بخشد.

____________________________________________________________________

پی نوشت:

این پست های سریالی بخشهایی از یک داستان بلند است که فعلا نامی برایش انتخاب نکرده ام و یکی از تم های اصلی اش خود ویرانگری است. درباره نوشتن ادامه اش هیچ قولی نمی دهم چون معمولا در این گونه موارد خیلی بدقول بوده ام. تا چه پیش آید.


 
 
خودویرانگری-1
نویسنده : نسیم شهریوری و سعیده امین زاده، که هردو یکی اند!! - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ دی ،۱۳٩٠
 

هر چیز راه دفعی دارد یا راه از بین بردنی. اسید فلز را می خورد و حل می کند، چسب، چوب را، پارچه را، چرم را. الکل، جوهر را حل می کند، استون لاک را، روغن رنگ را، رزین را. حتی طلا هم در مواد مخصوصی حل می شود...حتی طلا!

من راه دفعش را، راه از بین بردنش را بلد بودم شاید! نمی دانم. چیزی در درون من اما نگهداشتن آن منبع درد، آن کانون پر خون زخم را دیوانه وار می خواست. 

هر شب به نفرینش می نشستم، هر صبح درد خواستنش، درد داشتنش روی سینه ام سنگینی می کرد.

درونم از او، از خود خود او آبستن بود. تپش سرآسیمه قلبی را ، قلبی غیر قلب خودم را می شنیدم.

غرورم، غرور زخمی نیمه جانم، عقلم و حافظه ای که تلخ کامیهای همیشگی از عشق را به رخ می کشید مرا به راندنش از وجودم می خواندند. پاک کردنش را از صفحه روحم می خواستم، ولی نمی شد. انگار که ممزوج شده باشد با تک تک یاخته های تنم، نمی شد که بکَنی اش ، پاکش کنی، محوش کنی...

این میل غریب در من که درد را در خود می کشد و با تمام قوا نگه داشتنش را می خواهد از کجا می آید؟ 

این درد را تا بحال کشیده ای؟ دردی که احساس کنی بند بند تنت را دارند از هم می درند؟ دردی که سوزشی تحمل ناپذیر را در استخوانت بنشاند و تو حتی نفس برای فریاد کشیدن نداشته باشی؟ من وقتی چنین دردی بر روحم چنگ می انداخت تنها آرزوی مرگ می کردم. دلم مردن می خواست با تمام وجود!

آری، من با چنین کابوسهایی پنجه در پنجه ام، مدام، مدام، همیشه...


 
 
Time
نویسنده : نسیم شهریوری و سعیده امین زاده، که هردو یکی اند!! - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳٩٠
 

Ticking away the moments that make up a dull day 
You fritter and waste the hours in an offhand way. 
Kicking around on a piece of ground in your home town 
Waiting for someone or something to show you the way. 

Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain. 
You are young and life is long and there is time to kill today. 
And then one day you find ten years have got behind you. 
No one told you when to run, you missed the starting gun. 

So you run and you run to catch up with the sun but it's sinking 
Racing around to come up behind you again. 
The sun is the same in a relative way but you're older, 
Shorter of breath and one day closer to death. 

Every year is getting shorter never seem to find the time. 
Plans that either come to naught or half a page of scribbled lines 
Hanging on in quiet desperation is the English way 
The time is gone, the song is over, 
Thought I'd something more to say.

Pink Floyd (Mason, Waters, Wright, Gilmour) 


 
 
خبر داری؟
نویسنده : نسیم شهریوری و سعیده امین زاده، که هردو یکی اند!! - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳٩٠
 

... گر ز حال دل خبر داری بگو

                           ور نشانی مختصر داری بگو

                                                  مرگ را دانم، ولی تا کوی دوست

                                                                             راه اگر نزدیکتر داری بگو...


 
 
اوهام شبانگاهی- داستان کوتاه
نویسنده : نسیم شهریوری و سعیده امین زاده، که هردو یکی اند!! - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩٠
 

اوهام شبانگاهی

نوشته: سعیده امین زاده

پس از مدتها کنار هم خوابیده ایم، چشم دوخته به گچبری کدر و غبار گرفته سقف که سایه هایی موهوم از آنسوی پنجره اتاق خواب رویش نقش بسته. در بیرون باد ملایمی میوزد و سایه های توی اتاق را در تاریکی میرقصاند. هر لحظه ذهن من از آنها شکلهایی می سازد.

می گوید: بین همه مخلوقات خدا دوتاشون هستن که خیلی بدبختن! آدمها و گربه ها!

می گویم : چرا آدمها و گربه ها؟

می گوید: چون این دوتا هستن که باید همه اش دنبال غذا و سرپناه باشن!

می خندم و او سکوت می کند.

می گویم: این برای اینه که دور و بر تو فقط گربه ها و آدمها زندگی می کنن. وگرنه همه مخلوقات خدا همینن.

  • نه همه شون اینقدر دنبال غذا و سرپناه نمی گردن!
  • راستی اون گربه رو دیدی چقدر کوچیکه ولی پنج تا بچه زاییده!
  • ازدواج زودهنگام!! به زور به سن بلوغ رسیده!
  • شایدم نرسیده؟
  • پس چه جوری زاییده؟
  • اِ؟! دیگه وارد معقولات نشو بچه!

سکوتی چند دقیقه ای بین ما حاکم می شود. من دوباره دارم با سایه های موهوم شکل می سازم. یکیشان را خیلی دوست دارم. یک کشتی بزرگ مسافربری است. روی عرشه اش کلاه لبه دار پهنی بر سر یک زن پیداست. موهای بلند زن توی باد موج می خورد...

 

 

 


 
 
← صفحه بعد