هر چیز راه دفعی دارد یا راه از بین بردنی. اسید فلز را می خورد و حل می کند، چسب، چوب را، پارچه را، چرم را. الکل، جوهر را حل می کند، استون لاک را، روغن رنگ را، رزین را. حتی طلا هم در مواد مخصوصی حل می شود...حتی طلا!
من راه دفعش را، راه از بین بردنش را بلد بودم شاید! نمی دانم. چیزی در درون من اما نگهداشتن آن منبع درد، آن کانون پر خون زخم را دیوانه وار می خواست.
هر شب به نفرینش می نشستم، هر صبح درد خواستنش، درد داشتنش روی سینه ام سنگینی می کرد.
درونم از او، از خود خود او آبستن بود. تپش سرآسیمه قلبی را ، قلبی غیر قلب خودم را می شنیدم.
غرورم، غرور زخمی نیمه جانم، عقلم و حافظه ای که تلخ کامیهای همیشگی از عشق را به رخ می کشید مرا به راندنش از وجودم می خواندند. پاک کردنش را از صفحه روحم می خواستم، ولی نمی شد. انگار که ممزوج شده باشد با تک تک یاخته های تنم، نمی شد که بکَنی اش ، پاکش کنی، محوش کنی...
این میل غریب در من که درد را در خود می کشد و با تمام قوا نگه داشتنش را می خواهد از کجا می آید؟
این درد را تا بحال کشیده ای؟ دردی که احساس کنی بند بند تنت را دارند از هم می درند؟ دردی که سوزشی تحمل ناپذیر را در استخوانت بنشاند و تو حتی نفس برای فریاد کشیدن نداشته باشی؟ من وقتی چنین دردی بر روحم چنگ می انداخت تنها آرزوی مرگ می کردم. دلم مردن می خواست با تمام وجود!
آری، من با چنین کابوسهایی پنجه در پنجه ام، مدام، مدام، همیشه...
Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an offhand way.
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way.
Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain.
You are young and life is long and there is time to kill today.
And then one day you find ten years have got behind you.
No one told you when to run, you missed the starting gun.
So you run and you run to catch up with the sun but it's sinking
Racing around to come up behind you again.
The sun is the same in a relative way but you're older,
Shorter of breath and one day closer to death.
Every year is getting shorter never seem to find the time.
Plans that either come to naught or half a page of scribbled lines
Hanging on in quiet desperation is the English way
The time is gone, the song is over,
Thought I'd something more to say.
Pink Floyd (Mason, Waters, Wright, Gilmour)
... گر ز حال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم، ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتر داری بگو...
اوهام شبانگاهی
نوشته: سعیده امین زاده
پس از مدتها کنار هم خوابیده ایم، چشم دوخته به گچبری کدر و غبار گرفته سقف که سایه هایی موهوم از آنسوی پنجره اتاق خواب رویش نقش بسته. در بیرون باد ملایمی میوزد و سایه های توی اتاق را در تاریکی میرقصاند. هر لحظه ذهن من از آنها شکلهایی می سازد.
می گوید: بین همه مخلوقات خدا دوتاشون هستن که خیلی بدبختن! آدمها و گربه ها!
می گویم : چرا آدمها و گربه ها؟
می گوید: چون این دوتا هستن که باید همه اش دنبال غذا و سرپناه باشن!
می خندم و او سکوت می کند.
می گویم: این برای اینه که دور و بر تو فقط گربه ها و آدمها زندگی می کنن. وگرنه همه مخلوقات خدا همینن.
- نه همه شون اینقدر دنبال غذا و سرپناه نمی گردن!
- راستی اون گربه رو دیدی چقدر کوچیکه ولی پنج تا بچه زاییده!
- ازدواج زودهنگام!! به زور به سن بلوغ رسیده!
- شایدم نرسیده؟
- پس چه جوری زاییده؟
- اِ؟! دیگه وارد معقولات نشو بچه!
سکوتی چند دقیقه ای بین ما حاکم می شود. من دوباره دارم با سایه های موهوم شکل می سازم. یکیشان را خیلی دوست دارم. یک کشتی بزرگ مسافربری است. روی عرشه اش کلاه لبه دار پهنی بر سر یک زن پیداست. موهای بلند زن توی باد موج می خورد...
مرد چهل و پنج ساله، با ریش جو گندمی نا مرتب، اورکت آمریکایی که زیر خیسی باران رنگش تیره تر به نظر می رسید، در چهره اش غم و خشم و عجز و سپاسگزاری در جنگ و کشمکش با هم بودند، آمد توی اتاق. یک نایلون نارنجی در دستش.
- ناقابله. شیرینی خونگی کرمانشاهه. شرمنده.
و مردد نگاهش را به نگاهم می دوزد.
- مرسی.
می رود.
عطر زیره شیرینی دیوانه ام می کند. من عاشق بوی زیره ام.
مرد داغدار دختر علیلش بود. دختر دیگرش هم معلول است. با داروهای جدید دکتر حالش بهتر شده. آمده بود تشکر کند. دوست داشت یکی لب تر کند بگوید: تسلیت! غم آخرت باشه. کسی نگفت. مرد خیس و مغموم و خسته رفت. اتوبوس کرمانشاه سر وقت راه افتاد. مرد با آستینش بخار شیشه اتوبوس را پاک کرد. کسی آن طرف شیشه دست تکان نمی داد. باران شلاق می زد روی شیشه. مرد سیگارش ته کشیده بود. صندلی بوی نا می داد. بچه ای روی صندلی پشتی مدام ماما ماما می گفت. مرد چشمانش را بست. شاگرد راننده فریاد زد: هیشکی آب نمیخواد؟ ویدئوی بالای سر مسافران فیلم پخش می کرد. مرد توی فیلم می گفت: تو زندگی یه زخمهایی هست که مث خوره روح آدمو می خوره. زن توی فیلم بی تفاوت بود. اتوبوس آرام آرام در تونلی از مه فرو می رفت...
باران...
حال خراب من...
اتاق سرد و تاریکم...
زانو درد...
یک پاکت سیگار وینستون....
باران...
تنهایی...
تئاتر ابزورد...
من اسم ابزورد رو براش نمی پسندم! و اگه بخوام اسمش رو بپسندم باید کنارش این توضیح رو بدم: معنا باختگی خودش یه دنیا معناست! مثلا به این جمله توجه کن:
سعیده در تمام این سالها به یه کار مهم مشغول بود: اینکه به هیچ کاری مشغول نباشه!!...
دلم میخواد اشک بریزم، اما حتی حال این کار رو هم ندارم. داغونم. به معنای واقعی کلمه، داغون.
باران
و این سیگار لعنتی که لبهاشو رو از رو لبهام نمی کَنه!
تنهایی ام، تنهایی ام با زنگ تلفن فرو می ریزه: پشت تلفن:
- همه روزنامه های خونه پروین رو قورت دادم. ممد میگه: فردا امتحان روزنامه داری؟ { و می خندد} .... میای دنبالم یا فعلا مردی؟ الو؟ الو؟ پری این چرا صداش درنمیاد؟
بغض راه حلقم را گِل گرفته...
پاکت سیگار را مچاله می کنم. از پنجره می اندازمش بیرون. می افتد توی آبرو. قل می خورد. می رود. می رود. می رود.
مونو لوگ را بلند می خوانم: «... من از رندگی که توی این پونزده سال داشتم متنفرم. تو اینو نمی دونستی و می خواستم که بدونی. مطمئن بودم که فراموشم می کنی»
و
و من...
مطمئن بودم که فراموشم می کنی!
این روزها مشغول خواندن کتاب اشعار محمد علی بهمنی هستم*. توی هر کدام از شعرها دنیایی هست. این یکی اش بیش از همه خوش گذشت:
گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*پی نوشت: ضمن تشکر فراوان از دوستی که با اهداء این کتاب به محظوظ گردیدن مضاعف ما کمر همت گمارد و شاید دلش نخواهد که به اسمش اینجا اشاره ای کنم... و از این حرفها!
کورت وونه گات یک داستان کوتاه دارد به نام «فردا و فردا و فردا». بهتر است اول داستان را از زبان خودش بشنوید:
« سال 2158 میلادی بود. لو و امرالد شوارتز داشتند روی بالکن آپارتمان خانواده لو در طبقه هفتاد و ششم پچ پچ می کردند. وقتی لو و ام ازدواج کردند، والدین ام با اشک و آه گفتند که این دونفر به درد هم نمی خورند ولی حالا که لو صد و دوازده سال و لو نود و سه سال داشت، پدر و مادر ام مجبور بودند قبول کنند که این وصلت جواب داده. البته لو و ام مشکلاتی هم داشتند و به خاطر همین مشکلات بود که در این سرمای استخوان خردکن توی بالکن بودند....»
مشکل لو و ام این بود که مجبور بودند با تمامی انسانهایی که از نسل قبل و بعد از خود در خانواده شان حضور داشتند در یک خانه زندگی کنند. چون در سال 2158 میلادی علم آنقدر پیشرفت کرده بود که انسانها موفق به کشف داروی ضد پیری شده بودند و بنابراین پدربزرگ لو که بیش از صد و هفتاد سال سن داشت همچنان زنده بود و با آنها زندگی می کرد! علاوه بر این، جمعیت زمین به 12 میلیارد نفر رسیده بود و جا و پول کافی برای زندگی مستقل وجود نداشت. پس بناچار همه نسلهای یک خانواده با هم در یک خانه زندگی می کردند و در هم می لولیدند! به علت افزایش انفجاری جمعیت غذای غالب مردم، جلبک فرآوری شده یا خاک اره فرآوری شده بود!! و ژامبون و تخم مرغ یک غذای اشرافی به حساب می آمد!!
با خواندن این داستان یاد وضعیت تهران خودمان افتادم: چقدر شباهت!؟ با این تفاوت که ما برای رسیدن به چنین اوضاعی نباید مثل کورت وونه گات به 150 سال بعد سفر کنیم. کافی است 10 سال دیگر منتظر بمانیم تا چنین وضعی را در تهران خودمان ببینیم!
← صفحه بعد