باغ تنهایی
چندی پیش مطلبی خواندم در ماهنامه " همشهری داستان"، درباره اینکه چگونه می توانیم داستانی را که نوشته ایم بازخوانی و ویرایش کنیم. این مطلب را خانم شارن میگری نویسنده آمریکایی است که افتخاری چون رمان " اعتماد مقدس" را که برنده جایزه منتخب خوانندگان آمریکا است در کارنامه خود دارد. عنوان مطلب چاپ شده او در ماهنامه همشهری داستان این است: " خود ویراستاری هنری داستان در 8 نکته". از آنجایی که شاید نتوانید یهویی 1000 تومان بدهید و همشهری داستان بخرید!! و همچنین از آنجایی که خیلی دلم می خواهد با نوشتن این مطلب آن را در ذهن خودم دوباره تکرار کنم تا اگر روزی روزگاری هوای داستان نویسی به سرم زد نکات مهم در ویرایش آن را در ذهن داشته با شم، خلاصه ای از این مطلب را در اینجا می آورم . شاید به درد شما هم بخورد. **** بزرگترین معلم انسان خودش است. مخصوصا در کار نوشتن. حتما تابه حال تأثیر اعجاب آمیز بازخوانی را در بهتر شدن نوشته تان تجربه کرده اید. معمولا وقتی حرف از رفع اشتباهات یک نوشته می شود، اشکالات دستوری یا املایی به ذهن می آید. این گونه اشکالات جای خود را دارند اما موقع بازخوانی یک نوشته داستانی موارد مهم تری را هم باید در نظر گرفت. بازخوانی و خود ویراستاری ، بسیار مشکل و در عین حال پر فایده است. این فرآیند این امکان را به ما می دهد تا مطمئن شویم آنچه روی کاغذ آورده ایم همان چیزی است ککه در ذهن داشته ایم. موقع ویرایش کردن سؤالات زیر را از خودم می پرسم و ویرایش را تا آنجا که راضی شوم ادامه می دهم. البته هرگز از نوشته خودم راضی نمی شوم ولی سعی می کنم به نوشته مطلوب نزدیک شوم: 1- آیا زاویه دید این بخش از داستان درست است؟ داستان باید از دید شخصیتی توصیف شود که یا اطلاعات زیادی دارد یا جالبترین نگاه را به وقایع داستان دارد. 2- آیا این فصل را طوری تمام کرده ام که خواننده را مشتاق به خواندن نگه دارد؟ اتمام هر فصل یعنی شروع فصلی دیگر. در دنیایی که اینترنت، تلویزیون، تلفن و غیره به راحتی می تواند خواننده تان را بدزدد، همان طور که به پایان داستان فکر می کنید، باید به اشتیاق او به خواندن فصل بعد هم فکر کنید. موقعیت های دلهره آور دقیقا بدین منظور استفاده می شوند. 3- آیا صحنه را طوری طراحی کرده ام که تصویر واضحی از حرکت شخصیت ها بدهد؟ بعضی وقتها طرحی از صحنه و آدمک ها راروی کاغذ می کشم تا موقعیت مکانی شخصیت ها نسبت به یکدیگر و محیط اطرافشان را بسنجم و بعد از آن با نوشته ام مقایسه کنم. این کار گاهی معجزه می کند. حتما یک بار امتحان کنید، مطمئنم مشتری می شوید! 4- شخصیت های داستانم بیشتر فکر می کنند یا عمل؟ کمتر پیش می آید که ما در تبیین افکارمان داد سخن بدهیم بیشتر ترجیح می دهیم با کارهایمان طوری فضا سازی کنیم که مخاطب خودش بفهمد ما چطور فکر می کنیم. 5- آیا انگیزه ها و احساسات شخصیت ها روشن هستند؟ برای رفتار شخصیت ها زمینه سازی کافی را داشته باشید تا خواننده متوجه بشود چرا فلان شخصیت فلان رفتار را از خود نشان داد. خواننده ها ذهن های فعالی دارند. همین طور که داستان را می خوانند، در ناخودآگاه خود تحلیل می کنند. اگر در تحلیل هایشان از آنها جلوتر نباشید، نباید انتظار داشته باشید خواننده تا پایان داستان همراهتان باقی بماند. 6- شخصیت ها به زبان خودشان حرف می زنند یا به زبان من؟ دیالوگ ها نقش رو کردن خصوصیات یک شخصیت و پیش بردن طرح داستان را دارند. بعضی وقتها نوشتن دیالوگ های سؤالی-جوابی کار بسیار آسانی است. مهم نیست چقدر اطلاعات از طریق دیالوگ رو می شود بلکه آنچه گفته می شود باید طبیعی باشد،یعنی دیالوگ داستانی تقلیدی از دیالوگهای واقعی هر روزه مان باشد. دیالوگ نباید تنها حالت سین جیم کردن یک شخصیت دیگر را پیدا کند. 7- آیا در استفاده از فعل های نقل قول زیاده روی نکرده ام؟ فعل های نقل قول از قبیل " گفت" یا " جواب داد" باید در حدی استفاده شوند که خواننده بداند هر دیالوگ از زبان کدام شخصیت است. به علاوه، اینکه وقتی شخصیت ها داد می زنند یا در گوشی صحبت می کنند، باید از طریق مضمون صحبت و چگونگی حرکتشان در صحنه مشخص شود نه از طریق ذکر آن. از نوشتن نسبت هایی مانند " او با عصبانیت گفت" دوری کنید، در عوض نشان دهید که شخصیت عصبانی است. 8- آیا اطلاعات لازم را لایه به لایه رو کرده ام؟ اطلاعات مربوط به شخصیت ها را زمانی که خواننده به آنها احتیاج دارد رو کرده ام یا اینکه اطلاعات زیادی را به سرعت در ابتدای داستان گنجانده ام؟ برای مثال اگر نتیجه اوج یک داستان به مهارت قهرمان داستان در شمشیر زنی بستگی دارد، هنر او باید در ابتدای داستان رو شود اما اگر مرغ را به ماهی ترجیح می دهد، به احتمال زیاد لزومی ندارد مذاقش را قبل از اینکه با این انتخاب مواجه شود رو کنیم، مگر اینکه چیز مهم دی گری در این سلیقه غذایی مطرح باشد. تذکرات مهم: *یادتان باشد این فهرست ها برای ویرایش هستند. موقع نوشتن و خلق کردن که مطالب جرقه وار به ذهن می آیند از آنها استفاده نکنید. موقعی که اولین نسخه را می نویسید خود ویراستارتان را از محیط کار بیرون بیاندازید و فقط بنویسید. *اگر حس می کنید هر کدام از موارد فوق لحن شخصی شما را خراب می کنند ارز تکنیک هایی استفاده کنید که برای شما کارگر می افتند. *مواردی غیر از نکات گفته شده ممکن است در موقع ویرایش نوشته به ذهنتان بیاید. از نکات بالا می توانید به عنوان نقطه شروع استفاده کنید. روزی که خاله ثریا نوار قصه "مهمان ناخوانده و مرغ تخم طلا" را برایم خرید چندان خوشحال بودم که احساس روییدن دو بال روی کتف هایم می کردم! در عرض یک روز 5 بار نوار را گوش کردم. کم کم با هر بار گوش دادن به نوار، مامان بزرگ و بابا بزرگ هم علاقمند شدند که به آن گوش بسپارند. مامان بزرگ با آنکه اصلا فارسی بلد نبود سعی می کرد شعرهای توی نوار را یاد بگیرد و بخواند. یک جای شعرخوانی های مامان بزرگ خیلی با مزه بود که به جای اینکه بخواند:"خدا مرگم بده مرگ یه روزه/دلم برای این سگه میسوزه" می خواند:"خدا مرگم بده مرگ آلوچه/دلم می سوزه برای این سگ"!! گفت که تو شمع شدی، قبله این جمع شدی شمع نِیَم جمع نِیَم، دود پراکنده شدم!! به صحرا شدم، عشق باریده بود و چندان که پای مرد در گل فرو شود پایم در عشق فرو شد... فکرشو بکن، یه سیب یهویی از شاخه یه درخت که زیرش نشستی بیفته محکم بخوره روی فرق سرت، بطوریکه از شدت ضربه وارده مغزت سوت بکشه. آیا اونوقت تو هم میتونی به همون ظرافت فکر آیزاک نیوتن به جاذبه زمین فکر کنی و جاذبه رو کشف کنی یا اینکه انواع و اقسام ناسزاها رو نثار درخت بیچاره می کنی؟ فکرشو بکن عاشق کسی باشی و از شدت عشق هی به اغما بری و از اغما برگردی! بعد اونوقت یه روزی بری در خونه معشوق با خودت یه کاسه سفالی ببری که از معشوق جرعه ای آب بگیری، اونم کاسه رو ازت بگیره و محکم روی سرتو کاسه رو بشکنه. تو چه می کنی؟ فاتحه عشق و عاشقی رو می خونی یا مثل مجنون میگی : اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکسته لیلی؟ میخوام بگم خیلی وقتها این تقصیر چشمهای ماست که تار و کدر میبینن وگرنه همه چی صاف و روشن و شفافه. فقط چشم های شسته شده اند که قادر به کشف جاذبه زمین و عشق هستند. البته این بیان یه تجربه شخصی بود و ارزش و اعتبار دیگه ای شاید نداشته باشه. درضمن آیزاک جون تولدت مبارک. خطابم به آیزاک نیوتن بود! آخه طفلکی امروز تولدش بود. Just imagine that an apple drops on to your head abruptly from a tree which you have sat under, so that you hear a whistling sound in your brain!! Then can you think of the earth gravity as delicate as thought "Isaac Newton"? And discover the gravity or you curse that poor tree? Imagine that you have fallen in love and because of the love intensity you go to coma and back frequently. Then you go to the beloved with a bowel to take some water. The beloved breaks the bowel on your head. Then what will you do? Is love over for you at this time or treat like "Majnoun" who said: If "Leyli" was not eager for me, then why she has broken my dish? I try to tell you and myself that most of the time; it is our eyes' faults that see foggy and black unless all things are alight and clean. Only the "clean eyes" can discover "the earth gravity " and "love". These were my own experiences. By the way, happy birthday dear Isaac! I meant "Isaac Newton", because today is his birthday! تنها و تنها محض خاطر آرزوی عزیزم تفألی زدم به دیوان حافظ و این غزل آمد: آن کیست کز روی کرم با چون منی یاری کند برجای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند دلبر که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده ست بو از مستی اش رمزی بگو تا ترک هوشیاری کند چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند زان طره پر پیچ وخم، سهل است اگر بینم ستم از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیاری کند با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او کان طره ی شب رنگ او بسیار طراری کند صبح پنجشنبه است. لطافت هوا، آدمی را دیوانه وار شاعر می کند و صدای شاملو که رباعیات خیام را عاشقانه می خواند نیز ایضا! صدایش دارد می آید، گوش کن: ساقی غم من بلند آوازه شده ست سرمستی من برون ز اندازه شده ست با موی سپید سرخوشم کز می تو پیرانه سرم بهار دل تازه شده ست **** افسوس که بی فایده فرسوده شدیم وزداس سپهر سرنگون سوده شدیم دردا و ندامتا که تا چشم زدیم نابوده به کام خویش نابوده شدیم **** یاران به مرافقت چو دیدار کنید شاید که ز دوست یاد بسیار کنید چون باده خوشگوار نوشید به هم نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید **** شوری است شگفت این ابیات را که تو را با خود می برد.
* گاهی بد جوری دلت می خواهد خودت را با سوزن نخ به یک آدم دیگر بدوزی! *گاهی رویدادها چه جالب تکرار می شوند. دو پلان ظاهرا متفاوت! پلان اول 5 سالگی- یک ظهر دلچسب تابستانی. خوابم می آید. مامان خوابیده است ولی تا نیم ساعت دیگر باید برود سرکار. او معلم است. دلم می خواهد در کنار مامان بخوابم و وقتی بیدار میشوم باز هم او کنارم باشد و سرکار نرفته باشد. ولی همیشه وقتی بیدار می شوم مامان رفته و من تنهای تنها و دلگیر از پشت پنجره مشرف به کوچه منتظر آمدنش می شوم. فکری به مغزم خطور می کند: خوبست نخ و سوزن بردارم و و لباس خودم را به لباس مامان بدوزم تا وقتی بیدار شد نتواند بلند شود و برود و از من جدا شود. سوزن نخ کردن برای یک بچه 5 ساله کار ساده ای نیست ولی سرانجام توانستم! خودم را به مامان دوختم. دوختن هم کار سختی است، ولی سرانجام توانستم! "حالا مامان خانم هیچ جا نمی تونی بری و منو تنها نمی ذاری!" حالا با خیال راحت کنار مامان می خوابم. بوی تنش نرم نرمک مرا به خواب می برد!! یک ساعت بعد. بیدار می شوم. وای نه!! مامان بازهم رفته! آن درزهای دوخته را شکافته بی رحمانه! و بازهم مرا تنها گذاشته!! بازهم ...! پلان دوم بیست و چند سالگی- یک صبح دل انگیز پاییزی. خوابم می آید.باید تا نیم ساعت دیگر سرکار بروم. کف اتاق نشیمن دراز می کشم. پتوی نازکی روی خودم می کشم . سعی می کنم جوری بخوابم که به موقع بیدار شوم و به موقع به محل کارم برسم. نیم ساعت بعد. بیدار میشوم. سنگینی را روی دستم احساس می کنم: سر مامان است که در حالی که کمی دورتر از من کف اتاق نشیمن دراز کشیده خوابش برده و سرش ناخودآگاه از روی بالش به روی دست من سَر خورده! مامان انگار سرش را با نخ وسوزن به دست من دوخته! یاد پلان اول می افتم! یاد بچه 5 ساله ای که خودش را به مادرش دوخت! آه! نه! من نمی توانم این درز دوخته را بشکافم! دلم نمی آید سر مامان را از روی دستم بردارم. بگذار بماند! می دانم که حداقل یک ساعت دیرتر به محل کارم خواهم رسید. مهم نیست به این می ارزد که درز دوخته ای را نشکافم!
| Design By : Night Skin |
